تبليغاتX
خاطره ها
بدون شرح !!!
امروز آخرین روز کنکوره ... همه بچه کنکوری ها امیدوارم موفق باشن . الان با دختر خاله م رفتم که امتحان بده و از اونجا میام ... دیدین اینم گذشت مثل همه چی؟! ... شما هم واسشون دعا کنید ....


- می دونی سلّاخ یعنی چی ؟

- یه چیزی تو مایه های جلّاده ، نه ؟!

- نه دیوونه ... از اون بدتر ... سلّاخ کسیه که پوست می کنه ... فکر کن که همچین آدمی عاشق یه قناری کوچیک شه ؟!!!

- یعنی میشه ؟!!!

- ........


پ.ن ۱ : می دونی چیه ؟ نمی خوام تموم شی دانشگاه ل ع ن ت ی ... چرا حالیت نمی شه ... می خوام بیام ... تو خونه نمی تونم .... دِ تموم نشو دیگه .... الحق که زبون نفهمی !!!

پ.ن ۲ : میترا منم جشن می خواستم . تقصیر این مینا ست که هیچ وقت خدا پایه نیست ...

پ.ن ۳ : ای گ ن د ت بزنن زندگی ... ( شرمنده  تخلیه روحی شدم )

 

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1387ساعت 7:36  توسط پریسا  | 

 

سلاخی می گریست ...

                     به قناری کوچکی دلباخته بود ...

 

پ.ن : بالاخره امتحان ها تموم شد ... هنوز باورم نمیشه ...

 

+ نوشته شده در  ششم تیر 1387ساعت 5:22  توسط پریسا  | 

همچنان امتحان می دهیم و زور زوری و به ضرب تقلب رد می کنیم ... یکی نیست بگه : یه با جستی ملخک ، دو بار جستی ملخک ... آخر به دستی ملخک ............ امیدوارم همینجوری تا آخر ترم بگذرونم ...

پ.ن ۱ : هر کاری تو این دنیا یه ذره شجاعت می خواد ...نه ؟ حتی کارای ساده ... حتی کاری مثل نظر دادن ... مرد باش وقتی نظر میدی اسمت رو بنویس، اونم وقتی انتقاد می کنی بچه ترسو !!!

پ.ن ۲ : کی میشه از این دنیا و آدم هاش خلاص شم ؟!!!

پ.ن ۳ : ببین به کجا رسیدیم که حتی واسه مرگمون هم باید التماس کنیم ... چقدر بدبختیم ما آدم ها ...

پ.ن ۴ : تایید نظرات واسه کساییه که هنوز فرهنگ نظر ندارن ... من انتقاد رو قبول می کنم ولی نه چرت و پرت رو ...

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1387ساعت 15:7  توسط پریسا  | 

ترم دیگه تموم میشه . چیزی نمونده که تموم شه . می خوام درس بخونم !!! و اگه نیومدم آپ کنم نگی چرا نیومد . خوب منم آدمم دیگه !!! یه کم بزار درس بخونم تا شاید پاس شه ... دعا کنین برام ... حسابی گیجم .

پ.ن ۱ : هم می خوام از این همه کلاس راحت شم و هم نمی خوام امتحانها شروع شه ... از اون بدتر که نمی خوام ترم تموم شه و تابستون بیاد ... حالا میگی چیکار کنم ؟

پ.ن ۲ : انقدر گیجم که حتی نمی تونم تصمیم بگیرم ... حسابی موندم تو گل ...

+ نوشته شده در  هشتم خرداد 1387ساعت 11:30  توسط پریسا  | 

بله دیگه ... این ترم هم با همه ی بدی هاش و مزخرف بودنش به سلامتی داره تموم میشه . بعد من می مونم و یه مشت امتحان و خلاصه خدا بهم رحم کنه . اون هم با این همه غیبت و تاخیر . دعا کنین هرطور شده پاس کنم. این هم مثل همیشه میگذره ...

امروز بیکارم تا ساعت ۲ ... میخوام هرچه زودتر فقط بگذره ...

پ.ن : حوصله ی آپیدن رو هم ندارم ...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:9  توسط پریسا  | 

مرسی از نظرات امیدوار کننده و خوبتون ... خیلی بهترم ولی ... جواب هیچ سوالی رو ندارم ...

غزل جان و مسافر عزیز خیلی ممنون از لطفتون و اینکه به فکرم بودین ... برام دعا کنین ... حتی حال و حوصله ی نوشتن رو هم ندارم ....

پ.ن : یکی اینجا مونده ، تنها و خسته اما .... اصلا مهم نیست .

+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:27  توسط پریسا  | 

سلام ... چند وقته به هم ریختم. عید رو با یه عالم تاخیر تبریک میگم . باورتون بشه یا نه خیلی وقته اصلا حتی به اینجا سر نزدم که بخوام نظرات رو تایید کنم . نمی دونم چیکار کنم ؟! دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار ... چیزایی که شنیدم و متاسفانه قابل باور بود و از اون بدتر حرفهایی که زده شد . دیگه جایی نمونده . همه چی ویرون شده . ذهن و روحم داغونه ... تموم کردم ... من تقاص چی رو باید بدم ؟ من دل نشکوندم فقط به همه چی بی اعتماد شدم و همه چی برام تموم شد . ببخشید که این مدت نیومدم . مسافر عزیز ببخش بهت سر نزدم . تو هر چی نظر بدی من تایید می کنم . من واسه یه چیز دیگه تایید نظرات گذاشتم . غزل جون مرسی سر زدی . خوشحالم که هنوز شما هستین که بدونم یه جایی پیش یه نفر ارزش دارم ...

پ.ن ۱ : راستی منم اگه قرار باشه تقاص بدم میدم ولی نه واسه تو ! مواظب باش اسمت رو چیزایی که میریزی سطل آشغال نباشه ... حرفها و خاطره هاتم معنی نداره اونم وقتی این جوری میگی ... هیچ حسی نمونده و خیلیه که هنوزم امید داری ... چطور می تونی ؟ دیگه از دنیای من پاک شدی و خودت مقصر بودی ... تموم.

پ.ن ۲ : یکی من رو آروم کنه ...

پ.ن ۳ : از این به بعد سعی می کنم بیشتر آپ کنم ... ببخشید ولی واقعا بی حس و حال بودم ... هنوزم گیجم.

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:41  توسط پریسا  | 

بیکاریم دیگه ... استاد نمیاد و حداقل با من هماهنگ نمی کنه که نرم سر کلاس ... عجب دنیاییه ... الانم که سرما خوردم اساس ، یعنی در حد تیم ملی . خلاصه وضع به هم ریخته ای داریم ... کلاس خواندن داشتیم امروز ... دو جلسه ی اولش رو که نرفتم ، این جلسه هم که جلسهی سوم بود با 45 دقیقه تاخیر رفتم . تازه با اعتماد به نفس رفتم سر کلاس نشستم ... جاتون حسابی خالی بود ...
+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:45  توسط پریسا  | 

شروع شد و حالا هم سر کلاسیم و دوستمم که هی کلاس دودر می کنه ... ببین بچه به این درس خونی به کجا رسیده !!! البته من بی گناهم  خودمم دوست نداشتم امروز بیام و خیلی خوابم میومد ، ولی حالا که دیگه دانشگاهم ...

اینم حکایت کلاسای ما ....

الان دوستم گفت : دچار مینیمال نویسی شدی  ... ( خوب راست میگه ) !!!

پ.ن ۱ : ای خدا دلگیرم ازت ....

پ.ن ۲ : اصرار نکن که هنوز دلگیرم ازت ...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:19  توسط پریسا  | 

فکر کنم کافی باشه . نه ؟ پ.ن : با هیچ کس حرفی ندارم .
+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1386ساعت 16:32  توسط پریسا  |